Storyline
تابستان است. کاله، اووا-لوتا و آندرس یک باند به نام گل سفید تشکیل دادهاند. آنها در نبردی بازیگوش با باند گل قرمز هستند. یکی از بستگان مادر اووا-لوتا، دایی اینار، به دیدن آنها میآید و کاله بلافاصله متوجه میشود که او به طرز عجیبی رفتار میکند. اینار به نظر میرسد چیزی را در یک معدن بسته در خارج از شهر پنهان کرده است. دو غریبه مرموز ظاهر میشوند.