Storyline
در سال ۱۸۷۶، همه قبایل بومی در صلح هستند به جز کومانچیها به رهبری ابر سیاه. وقتی ابر سیاه یک شهر را نابود میکند، تنها شش سرباز باقی میمانند و به سمت نزدیکترین قلعه حرکت میکنند. در بیابان، آنها با اعضای یک کالسکه تقویت میشوند و در یک مأموریت متروکه مقداری آب پیدا میکنند. در حالی که توسط ابر سیاه محاصره شدهاند، یک پسر بومی که اسیر ابر سیاه بود را به قلعه میفرستند در حالی که سعی میکنند با ابر سیاه که بدون آب است، چانهزنی کنند.