Storyline
نادیا واخمسترووا، دختر یک کشاورز جمعی از آرتل کشاورزی ولگا-دان، با صداقت و وجدان در مزرعه جمعی خود کار میکند. اما سپس، مانند تمام جوانان کشور، خبر را میشنود: حزب از جوانان میخواهد که زمینهای بکر و بایر را توسعه دهند. نادیا، عضو کومیسومول، معتقد است که جای او جایی است که حزب او را میخواند. اما محبوبش، گریگوری، سرپرست مزرعه جمعی، با این تصمیم موافق نیست. او در تردید است: آیا ارزش دارد که روستای خود را ترک کند اگر در اینجا به او نیاز است؛ آیا بهتر نیست که ازدواج کند و خوشبختی شخصی خود را در اینجا بسازد؟ اما نادژدا مصمم است. او میرود و گریگوری را پشت سر میگذارد...