Storyline
یک دانشجوی جوان و آشفته دیگر نمیتواند زندگی miserable خود را تحمل کند. برای جلوگیری از ازدواج خواهرش با یک دلال عتیقهجات به خاطر راحتی، او یک رباخوار را میکشد تا پولش را بدزدد. خیلی زود، او از عذاب وجدان رنج میبرد و به یک فاحشه جوان اعتراف میکند. او که بسیار با ایمان است، به او توصیه میکند که تسلیم شود. او با این ایده مخالف است، اما گناه او را میخورد.