Storyline
یک بیوه با سه کودک کوچک خود در بدهی به سر میبرد. در یک حادثه صنعتی نابینا میشود و شغلش را از دست میدهد و به بیمارستان منتقل میشود. پس از بازگشت به خانه، صدای مالک بیرحم را میشنود که او را به خاطر اینکه به جای مردن فقط نابینا شده، سرزنش میکند، زیرا اگر او مرده بود، کودکان میتوانستند در یک یتیمخانه نگهداری شوند. او تصمیم میگیرد وارد خانه نشود و ناپدید میشود. کودکان به تنهایی رها میشوند و از یکدیگر جدا میشوند. سالها میگذرد و کودکان در خانههای مختلف و تحت شرایط متفاوت بزرگ میشوند. اما سرنوشت تعیین کرده است که خانواده هرگز از هم جدا نشود.