Storyline
غزالی، یک موسیقیدان محلی، و دوستانش به کمک تنکو زلیخا آمدند وقتی که ماشینش در گل گیر کرد. او از غزالی خواست تا به او پیانو یاد بدهد، زیرا میدانست این فرصتی برای ملاقات روزانه با اوست. رابطه آنها نزدیکتر شد اما به سرعت زمانی که پدر و برادر تنکو زلیخا متوجه شدند، جدا شدند. غزالی توسط چند مرد کتک خورد تا بیهوش شد. در این میان، تنکو زلیخا به سنگاپور بازگردانده شد و مجبور به ازدواج با تنکو مکری شد. چند سال بعد، او به ویلا آنگریک بازگشت و غزالی نمیتوانست به چشمانش باور کند وقتی او را دید، زیرا فکر میکرد او مرده است. تنکو زلیخا بین دو دنیا درگیر بود اما بعداً تصمیم به پایان ازدواجش گرفت. وقتی تنکو مکری متوجه شد چه اتفاقی افتاده، نمیتوانست واقعیت را بپذیرد که همسرش او، مردی با مقام و ثروت، را برای یک فرد عادی مانند غزالی ترک کرده است.