Storyline
لئون پیر یک ساعت خارج از پاریس زندگی میکند، در کنار یکی از دخترانش، دامادش و نوهاش. نوهاش موافقت میکند او را به دیدن پسرعمویش آدولف که در یک آسایشگاه در پاریس فلج شده است ببرد. او از این فرصت استفاده میکند تا همسر اولش را ملاقات کند و سعی کند خبری از دخترش لویییز بگیرد که مرده است اما او ترجیح میدهد که باور کند زنده است. آنچه باقی مانده، یادآوری آزاردهنده نرگسهایی است که برای او کاشته است...