Storyline
در شهری که ظاهراً پر از آدمهای خوشحال است، یک زن جوان با ابر تیرهای کوچک درست بالای سرش راه میرود. این ابر او را تا پلهها و آپارتمانش دنبال میکند. او سعی میکند در را به روشهای مختلف ببندد، با جاروبرقی از دستش خلاص شود و آن را به سبد خرید شخصی دیگری بیاندازد. اما ابر از او جدا نمیشود تا اینکه با پسری جوان روبرو میشود که خود روشنایی دارد. آیا عشق راهی است که او از ابرش رها شود؟ یا تغییر باید از درون رخ دهد؟