صحنه با پیرو که در تختش در مقابل یک منظره کوهستانی دراز کشیده است، آغاز میشود. واقعاً یک محیط زیباست، اما فقط یک پنل کاغذ دیواری است. این صحنه نمیخواهد کسی را فریب دهد، درست مانند زمانی که گوزمان میگوید فقط برای یک سال میرود. آیا او حقیقت را میگوید یا فقط این را میگوید تا خود را قانع کند؟ او تقریباً بستهبندی را تمام کرده است. فقط چند چیز باقی مانده: یک تیشرت و شجاعت برای خداحافظی. وقتی هر دو را پیدا کند، خداحافظی به عشق ورزیدن پیرو و گوزمان تبدیل میشود، گویی که این اولین بار است، فقط در صورتی که آخرین بار باشد.