در سال هفتصد و هفتاد و هشت، ولفگانگ آمادئوس موتزارت جوان در تبعید پاریس بود: از مرگ مادرش سخت رنج می برد و روزهایش را به نوشتن موسیقی سُستی و غرق در افراط می گذراند. در این اپرا دیداری-شنیداری، زندگی موتزارت به درگاهی برای روایت ولفگانگ، یک هنرمند ایرانی که همان افراط را در پاریس نیز تجربه می کند بدل می شود: شهری که هرکسی می گوید رویاهایش محقق می شوند و از سانسور وطنش فرار کرده است.