پس از انجام عملی غیرقابل گفتمان، مردی اعتراف میکند — اما فقط بخشی از وجودش آن را قبول دارد. نفس تاریکتر، سرکوبنشده و بیرحم او با مقاومت در برابر گرفتن زانو، حتی در برابر خدا، ادامه میدهد. او به دنبال صلح در تنهایی است و باور دارد بخشش فراتر از اوست. واقعیت در ذهنش شکسته میشود و با گناه دستوپنجه نرم میکند، ذهنش در یک هزارتوی ترسناک از توهمات، تسلط و حقیقت به یک نیروی قدرتمند دچار میشود که آنچه را میخواست فراموشی از آن میگشت، به سمت سوی دیگری برمیگرداند.